شب ها برای اینکه بتونم بخوابم باید پرده های کنار باشه. وقتی پرده کشیده باشه انگار دنیا متوقف شده و من جدا از همه عالم تنها موندم.
از امروز زندگیم مثل تموم اون هایی می شه که دلواپس هستند. تمام مدت .
اخبار مثله همیشه بده. از امروز احتمالش هست که هر کدوم از اون آدم های عزیز ی که می شناسم و بگیرن و ببرن. از امروز هر بار که می خوابم یا بیدار می شم چیزی می خورم یا ار گاس م می شم. باید به این فک کنم که ممکن هر لحظه یکی از نزدیکام ، و بگیرن ببرن . با دست های کثیفشون . به جرم های نا کرده اعترافشون بدن.
شب ها باید پرده ها رو کنار بزنم تا ماشین ها رو ببینم . تا بدونم زندگی هنوز تموم نشده. یه جای این دنیا یه عالمه ادم دارن تلاش می کنن که چیزی بدست بیارن .
دستاشون خالی نباشه.
هی تو سی سالگی چهل سالگی نگن من چی دارم تو این زندگی نکبتی اخه.
من الان تو دستام فقط یه لیوان چای دارم.
No comments:
Post a Comment